سفارش تبلیغ
صبا
کیمیای من

 

به دریایی ساکن،

مرده ای بر صفحه آب!

شوق نبود!

درد نبود!

عشق نبود!

که مرده بود دیگر!


کدامین سرنوشت؛

که آن جا مرا به خواب دعوت کرده بود!


عقربه ها شکسته بود و بعدتر!

وجود نداشت!

که زمان بی زمان!


من مرده بودم در قحطی زیستن!

نه فقط من؛ که همه!

حتی مسیح!

دیگر خودش هم نفس کشیدن را بدرود گفته بود،

چه برسد به دمیدن!


خاموشی گلوی جهان را می فشرد!

بادها زوزه می کشیدند!

ترس زمین را می لرزاند!

و عشق جنون گرفته بود!

که چنگ میزد آسمان را!

که می درید خودش را!


دستم را بر شانه اش گذاشتم؛

و آرام صدایش کردم؛

خدا ...

بیدار شو ...


نگاهم کرد!


لبخند زدم در آینه! من ...

لبخند زدی در من! تو ...

و اینگونه آغاز شد! ما ...

 

"مجتبی ابوترابی"



نوشته شده در جمعه 95/11/29ساعت 2:22 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

سایت - یخبندان | وب سایت - اجرای کورین - دکوراسیون داخلی - دندانپزشک - کودک - دکوراسیون - آموزشگاه دکوراسیون - بک لینک