سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
کیمیای من

 

قطار خواهد رسید!

و آخرین مسافرِ قصه هایِ شب،

در مجرایِ تنگ و فسرده یِ زمان،

چمدان در دست،

گنگ و مبهوت،

برای ابد؛

هجرت خواهد کرد ...

و در پسِ تاریکیِ وهم انگیزِ زیستن،

با خاطراتی خفقان آور،

لبخند بر لب،

تنهاتر از تنها؛

جان خواهد سپرد ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 

Instagram: Mojtaba_aboutorabi



نوشته شده در جمعه 96/7/28ساعت 2:57 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

... Everything ended

 


نوشته شده در سه شنبه 96/6/28ساعت 1:53 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

.

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیارِ

ابر دلگیر گذشته آخرش یروز ببارِ

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

می دونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه

.


نوشته شده در یکشنبه 96/5/22ساعت 6:10 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

به تکرار با سرانگشتم؛

چهره خیال انگیزَت را بر صفحه آسمان نقاشی می کشم!

و هربار آلوده در وهم جادویی لبخندت،

غرق در گنگیِ آنم؛

که چند هزار سال برای آفرینش "تو"

زمان صرف کرده است؛ خداوند!

براستی که این معجزه ستودنی ست ...

و من آنکه به شوق خلقتت،

برای ابد،

نه پیشانی؛

که صورت بر خاکت سجده گذارده ام ...

 

سالگرد آفرینشت؛ خجسته باد ??

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در چهارشنبه 96/4/28ساعت 7:5 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

بیدار شدم ...

دوباره پنجره!

دوباره روز!

دوباره ابر!

باران هست و مادر؛ نه ...


رخوت زیستنم بر دوش زمین!


قدم می زنم ...

دوباره پیاده رو!

دوباره باد!

دوباره برگ!

پاییز هست و مادر؛ نه ...


رنج تنهاییم بر چهره آسمان!


چشم هایم غمگین ...

دوباره خیس!

دوباره تار!

دوباره تر!

اشک هست و مادر؛ نه ...


من اندوه گنگ نفس کشیدنم!


غروب؛ سرخ پررنگ ...

دوباره مهتاب!

دوباره شب!

دوباره خنجر!

مرگ هست و مادر؛ نه ...

 

"مجتبی ابوترابی"


نوشته شده در جمعه 96/3/26ساعت 9:44 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

خیلی دلم برات تنگ شده ...

 

 


نوشته شده در جمعه 96/3/19ساعت 4:7 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

موسیقی باد ها ...

هلهله ابر ها ...

رقص برگ ها ...

و بالاخره باران ...

همگی بهانه ای شد؛

تا میزانسن جدیدی از عشق خلق شود ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در پنج شنبه 96/3/4ساعت 1:56 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |


سزای عصیان نابخشوده کدامین خلقتی؛

ای انسان!

که لا به لای عقربه های وهم آلود زمان هبوط کرده ای!

و بودن را مدام بر این پایه تکرار می کنی،

که؛

انتظار است سرنوشتت! چون برهوت ...

و رنج است زیستنت! چون انتظار ...

"مجتبی ابوترابی"


نوشته شده در دوشنبه 96/2/25ساعت 8:55 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

نوشته های مجتبی ابوترابی - تو

 

تو که رفتی؛

زمان خوی کندی به خود گرفت!

نه فقط به این شیوه گذشت؛

بلکه آوخ چکید از ثانیه به ثانیه اش!


تو که رفتی؛

زیستن،

نگاه خشم آلودی بر نفس کشیدن های بالاجبارم انداخت!

و تیغ در دست،

گلوی خون اندود بودنم را به خون کشید!


مادرم؛

تو که از دنیا رفتی،

دنیا از من رفت ...


و چیزی نماند، جز؛

رنج ...

جنون ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در شنبه 96/2/23ساعت 6:35 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

نوشته های مجتبی ابوترابی - خورشید

 

خورشید که برخیزد؛

عشق هویدا می شود!

و معنای زیستن در رگهای هستی جریان پیدا می کند!

وعده ما؛

رویش ابدی شکوفه های کویری!

آنجا که نفس کشیدن معنای دیگری دارد!

جایی لبریز از خدا ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در چهارشنبه 96/2/20ساعت 5:47 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

   1   2   3   4      >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

سایت - یخبندان | وب سایت - اجرای کورین - دکوراسیون داخلی - دندانپزشک - کودک - دکوراسیون - آموزشگاه دکوراسیون - بک لینک