سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
کیمیای من

 

بیدار شدم ...

دوباره پنجره!

دوباره روز!

دوباره ابر!

باران هست و مادر؛ نه ...


رخوت زیستنم بر دوش زمین!


قدم می زنم ...

دوباره پیاده رو!

دوباره باد!

دوباره برگ!

پاییز هست و مادر؛ نه ...


رنج تنهاییم بر چهره آسمان!


چشم هایم غمگین ...

دوباره خیس!

دوباره تار!

دوباره تر!

اشک هست و مادر؛ نه ...


من اندوه گنگ نفس کشیدنم!


غروب؛ سرخ پررنگ ...

دوباره مهتاب!

دوباره شب!

دوباره خنجر!

مرگ هست و مادر؛ نه ...

 

"مجتبی ابوترابی"


نوشته شده در جمعه 96/3/26ساعت 9:44 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

خیلی دلم برات تنگ شده ...

 

 


نوشته شده در جمعه 96/3/19ساعت 4:7 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

موسیقی باد ها ...

هلهله ابر ها ...

رقص برگ ها ...

و بالاخره باران ...

همگی بهانه ای شد؛

تا میزانسن جدیدی از عشق خلق شود ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در پنج شنبه 96/3/4ساعت 1:56 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |


سزای عصیان نابخشوده کدامین خلقتی؛

ای انسان!

که لا به لای عقربه های وهم آلود زمان هبوط کرده ای!

و بودن را مدام بر این پایه تکرار می کنی،

که؛

انتظار است سرنوشتت! چون برهوت ...

و رنج است زیستنت! چون انتظار ...

"مجتبی ابوترابی"


نوشته شده در دوشنبه 96/2/25ساعت 8:55 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

نوشته های مجتبی ابوترابی - تو

 

تو که رفتی؛

زمان خوی کندی به خود گرفت!

نه فقط به این شیوه گذشت؛

بلکه آوخ چکید از ثانیه به ثانیه اش!


تو که رفتی؛

زیستن،

نگاه خشم آلودی بر نفس کشیدن های بالاجبارم انداخت!

و تیغ در دست،

گلوی خون اندود بودنم را به خون کشید!


مادرم؛

تو که از دنیا رفتی،

دنیا از من رفت ...


و چیزی نماند، جز؛

رنج ...

جنون ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در شنبه 96/2/23ساعت 6:35 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

نوشته های مجتبی ابوترابی - خورشید

 

خورشید که برخیزد؛

عشق هویدا می شود!

و معنای زیستن در رگهای هستی جریان پیدا می کند!

وعده ما؛

رویش ابدی شکوفه های کویری!

آنجا که نفس کشیدن معنای دیگری دارد!

جایی لبریز از خدا ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در چهارشنبه 96/2/20ساعت 5:47 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

نوشته های مجتبی ابوترابی - شب

 

آغشته در شب چه می خواهم!

بدنبال ستاره خاموش شده بخت کدامین نگاه،

در راز آلودگی های ذهن بیمارم پرسه می زنم!

ابرها که بیایند؛

آسمان مرا نشانه می رود!

و تیر خلاص را بر بی سرانجامی خفتنم شلیک می کند!

و کمی بعدتر من؛

لخت و بی جان،

در ژرفای این شب وهم آلود؛

رنج زیستن را بدرود خواهم گفت ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در چهارشنبه 96/1/30ساعت 4:57 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

آسمانی نبود هنوز!

تو را در ذهنش نقاشی می کرد!

که تو اولین آسمان خداوند بودی!


از شوق لبریز؛

آنقدر نور به تاریکی ها پاشید!

تا بالاخره تصمیمش را گرفت؛

و این هفتمین را لایق آفریدنت دانست ...


اکنون این من؛

آنکه در انتظار رقص مستانه ات،

در بهشت آخرین آسمان نشسته ام!

تو از خدا به خدا ختم می شوی ای عشق ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 

"روزت مبارک ؛ کیمیای من"




نوشته شده در شنبه 95/12/28ساعت 7:34 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

نوشته های مجتبی ابوترابی - زلف

 

عشق رویایی من،

تو؛

قصیده ای به قلم خداوندی!


و من؛

آنکه بر زلف پریشان تو مجنونم و شیدا ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در شنبه 95/12/28ساعت 4:2 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

به دریایی ساکن،

مرده ای بر صفحه آب!

شوق نبود!

درد نبود!

عشق نبود!

که مرده بود دیگر!


کدامین سرنوشت؛

که آن جا مرا به خواب دعوت کرده بود!


عقربه ها شکسته بود و بعدتر!

وجود نداشت!

که زمان بی زمان!


من مرده بودم در قحطی زیستن!

نه فقط من؛ که همه!

حتی مسیح!

دیگر خودش هم نفس کشیدن را بدرود گفته بود،

چه برسد به دمیدن!


خاموشی گلوی جهان را می فشرد!

بادها زوزه می کشیدند!

ترس زمین را می لرزاند!

و عشق جنون گرفته بود!

که چنگ میزد آسمان را!

که می درید خودش را!


دستم را بر شانه اش گذاشتم؛

و آرام صدایش کردم؛

خدا ...

بیدار شو ...


نگاهم کرد!


لبخند زدم در آینه! من ...

لبخند زدی در من! تو ...

و اینگونه آغاز شد! ما ...

 

"مجتبی ابوترابی"



نوشته شده در جمعه 95/11/29ساعت 2:22 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

   1   2   3      >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

سایت - یخبندان | وب سایت - اجرای کورین - دکوراسیون داخلی - دندانپزشک - کودک - دکوراسیون - آموزشگاه دکوراسیون - بک لینک