سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
در غمِ ماه منیر

 

بیست و هفتمین روزِ این بهار هم از من عبور کرد!


باز هم نیامدی ...

 


نوشته شده در سه شنبه 97/1/28ساعت 1:16 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

از چکیده ی ذهنِ خواب زده ی خدا،

در برهنگیِ مسمومِ یک شب،

بی سرانجام، انسان که جاری شد!

اندوهِ گنگِ نفس کشیدن؛

دشنامِ تندِ آفرینش بر هبوط شد!


اینجا؛ زمین ...

که در رخوتِ جنون آمیزِ زیستن فرو رفته است!

و بیمارگونه، قرن هاست که رنج بر تقدیرش می بارد!


کجا تمام می شود این تلخِ روح خراش؟

از کدامین سایه عبور می کند این سکوتِ سردِ آینه ها؟

کی به پایان می رسد این تکرارِ زجر آلودِ جان دادن ها؟


کسی نمی داند ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در چهارشنبه 97/1/15ساعت 4:47 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

بدرود ای تلخ ترین هجوعِ ناگوار!

ای نفس کشیدن های بالاجبار!


اینک افسانه ی مرگ،

خنده روی، عشق آلود؛

بر من آغوش گشود!


برای بازخوانی من،

به مرغزنِ متروکه ی آن سوی حیات؛

ردیفِ انسان گریزها مراجعه شود ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در جمعه 96/12/18ساعت 6:9 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

تهی از استمرارِ تکوین که مقصود بود؛

در حالیکه خاکستر سیگارش بر زمین فرو می ریخت،

با نگاهی مات و لبریزِ از عشق،

فارغ از عبور هرزه و پوچِ عقربه ها؛

ساعت ها مبهوت مستانگی چشمانت بود!


"خداوند وقتی که تو را آفرید ..."


نه حواسش پرت نبود،

که فقط در تو غوطه ور شده،

مدام شعری را بر ذهن می خورانید و بر لب جاری می کرد؛

تَبارَک الله اَحسَن الخالقین!


بالاخره پلک زد!

دستم را که بر شانه اش گذاشتم؛

پلک زد و با تشویش نگاهم کرد!


در چشمانم جاری شد؛ خدا ...

لبخند زدم در آینه؛ من ...

لبخند زدی در من؛ تو ...

و اینگونه آغاز شد؛ ما ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در دوشنبه 96/12/7ساعت 7:25 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

دیر یا زود بادها خواهند وزید!

و نه فقط نقاب ها را،

که تن ها را درهم خواهند شکست!

و کمی بعدتر؛

زهله یِ خیانت ها که ترکید،

زمان از عبور باز خواهد ایستاد!


آنجاست که تو در بی نبضیِ مرگبارِ نفس کشیدن،

پای در زنجیرِ زیستن،

روح در تسخیرِ ندامت،

و جان در برزخِ زهرآلودِ جنون،

حسرتِ خفقان آور وَ غرقه در هراسی را،

از سرِ اجبار و ناگزیر،

برای ابد؛

در آغوش خواهی کشید ...

و به تقدیرِ خود ساخته یِ ننگینَت،

بی سرانجام و لبریزِ از رنج؛

لبخندی بی رنگ خواهی زد ...


دیر یا زود؛

بادها خواهند وزید!

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در پنج شنبه 96/10/7ساعت 12:35 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

نوشته های مجتبی ابوترابی - انسان

 

ایستاده و بی پروا؛

ظلم را سکوت کردیم!

رنج را سکوت کردیم!

نا عادلانه گی را سکوت کردیم!


سکوتی به وسعتِ انسان!


این انسان چه بود؟

که فقط اِلِمانِ نامفهومِ نامَش را یدک کشیدیم!


اکنون این من؛ سرد! تاریک! بی روح و سنگین!


اکنون این من؛ بد!



باران به زیبایی بارید که زشتی ها را بشوید!

ولی ندانست که این روحِ سراسر آلوده به نفرت،

این مخلوقِ حل شده در ستمگری و انکار؛

هرگز پاک شدنی نیست.


نه باران، که سیلاب بیاید تمام می شود!


اکنون این من؛ فرزندِ ناخلفِ نوح!

سیلاب که بیاید تمام می شوم!

و بر تابوتِ بی رحمِ زمان،

گنگ و بالاجبار،

به سوی تقاصی هولناک،

برای ابد؛

آغوش خواهم گشود ...

 

"مجتبی ابوترابی"



نوشته شده در جمعه 96/8/5ساعت 5:22 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

نوشته های مجتبی ابوترابی - یادم نمی آید

 

یادم نمی آید ...

تو در کدام فاصله گم شده ای؟

که قرن هاست مرا را به دستِ فراموشی سپرده ای!


آخر پشتِ کدام آینه پنهانی ...


صدایم کن ...

این روحِ غمگینِ من دیگر توانِ جُستن ندارد!


به زلالیِ بارانت قسم؛

همین روزهاست که بی قید و بند،

به یکباره قیدت را می زنم،

و گنگ و بی پروا؛

در شبِ زخم آلودِ بیابان،

برایِ همیشه؛

گم و گور می شوم ...



صدایم کن ...



من قرن هاست که به دنبالِ ردی از روحِ تو می گردم!

تو در کدام فاصله گم شده ای؟

یادم نمی آید ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در شنبه 96/7/29ساعت 7:31 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

قطار خواهد رسید!

و آخرین مسافرِ قصه هایِ شب،

در مجرایِ تنگ و فسرده یِ زمان،

چمدان در دست،

گنگ و مبهوت،

برای ابد؛

هجرت خواهد کرد ...

و در پسِ تاریکیِ وهم انگیزِ زیستن،

با خاطراتی خفقان آور،

لبخند بر لب،

تنهاتر از تنها؛

جان خواهد سپرد ...

 

"مجتبی ابوترابی"

 


نوشته شده در جمعه 96/7/28ساعت 2:57 صبح توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

.

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیارِ

ابر دلگیر گذشته آخرش یروز ببارِ

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

می دونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه

.


نوشته شده در یکشنبه 96/5/22ساعت 6:10 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

 

بیدار شدم ...

دوباره پنجره!

دوباره روز!

دوباره ابر!

باران هست و مادر؛ نه ...


رخوت زیستنم بر دوش زمین!


قدم می زنم ...

دوباره پیاده رو!

دوباره باد!

دوباره برگ!

پاییز هست و مادر؛ نه ...


رنج تنهاییم بر چهره آسمان!


چشم هایم غمگین ...

دوباره خیس!

دوباره تار!

دوباره تر!

اشک هست و مادر؛ نه ...


من اندوه گنگ نفس کشیدنم!


غروب؛ سرخ پررنگ ...

دوباره مهتاب!

دوباره شب!

دوباره خنجر!

مرگ هست و مادر؛ نه ...

 

"مجتبی ابوترابی"


نوشته شده در جمعه 96/3/26ساعت 9:44 عصر توسط مجتبی ابوترابی نظرات ( ) | |

   1   2   3   4      >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

سایت - یخبندان | وب سایت - اجرای کورین - دکوراسیون داخلی - دندانپزشک - کودک - دکوراسیون - آموزشگاه دکوراسیون - بک لینک